بود اندر خدمت سلطان کسی
کرده بود او خدمت سلطان بسی
۱خواندش یک روز شاه حق شناس
گفت کردی خدمت ما بی قیاس
۲چون تو حاجتمندی و من پادشاه
هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه
۳گفت چون حاضر بوددربار عام
هم وزیر و هم امیر و هم امام
۴هم بگرد شاه گرد آید سپاه
هم جهانی خلق پیش آید زراه
۵بر سر آن جمله خلق بیشمار
پیش خویشم خوان و سر در گوشم آر
۶یک سخن با من بگو چه کژ چه راست
گر همه دشنام باشد آن رواست
۷تا درین حضرت بدانندم همه
راز دار شاه خوانندم همه
۸هرچه زان حضرت رسد چه بد چه نیک
بد نباشد این بنتوان گفت لیک
۹گرچه زیر پای گردی پست او
یادگاری بایدت از دست او
۱۰