بود آن دیوانهٔ از عشق مست
کرد بر بالای خاکستر نشست
۱هر زمانی باز میخندید خوش
استخوانی باز میرندید خوش
۲سایلی گفتش که هین برگوی حال
گفت درخون گشته ام هفتاد سال
۳تا مرا بر روی خاکستر نشاند
چون سگم با استخوان بر در نشاند
۴گرچه چون سگ نیست ره سوی ویم
خوشدلم چون هم سگ کوی ویم
۵یک اضافت گر ازو حاصل کنی
جان خود را تا ابد کامل کنی
۶