بر سر منبر امامی رفته بود
گرم گشته این سخن میگفته بود
۱کو خداوندیست بی چون و چرا
هرگزش بر دامن آن کبریا
۲از مذلت ذرهٔ ننشست گرد
نه نشیند نیز کو پاکست و فرد
۳بیدلی را این سخن آمد بگوش
بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش
۴زانکه خود گرد مذلت گر رواست
دایماً بر دامن آن کبریاست
۵این همه خاکی نمیبینی مدام
تا ابد گرد مذلت این تمام
۶دامن آن کبریا کرده بدست
کرده چون گردی بران دامن نشست
۷آدمی را هست همچون حق یکی
نیست حق را همچو خویشی بیشکی
۸لاجرم مردم همه در کار اوست
منتظر بنشستهٔ دیدار اوست
۹