رفت سوی آسیائی بوسعید
آسیا را دید در گشتن مزید
۱ساعتی استاد آخر بازگشت
با گروه خویش صاحب راز گشت
۲گفت هست این آسیا استاد نیک
چشم نامحرم نمیبیند ولیک
۳زانکه با من گفت این ساعت نهان
کاین زمان صوفی منم اندر جهان
۴در تصوف گر تو رنجی میبری
من بسم پیر تو در صوفیگری
۵روز و شب در خود کنم دایم سفر
پای بر جایم ولیکن در گذر
۶گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای
میروم از پا بسر از سر بپای
۷میستانم بس درشت از هر کسی
میدهم بس نرم و میگردم بسی
۸گر همه عالم شود زیر و زبر
نیست جز سرگشتگی کارم دگر
۹لاجرم پیوسته در کار آمدم
کار را همواره هموار آمدم
۱۰همچو من شو گر تو هستی مرد کار
ورنه بنشین چون نداری دردکار
۱۱کار او پیوسته اندر جان نشست
یک نفس بی کار مینتوان نشست
۱۲او چو میداند که کار از بهر اوست
گر برای او بخون گردم نکوست
۱۳