بود اندر مطبخ جم ای عجب
دیگ و کاسه در خصومت روز و شب
۱دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد
کاسه زرین بود قصد سنگ کرد
۲هر دو تن از خشم در شور آمدند
سنگ وزر بودند در زور آمدند
۳دیگ گفتش گر اباگر روغن است
شور وشیرین هرچه هست آن منست
۴کار تو بی من کجا گیرد نظام
گر منت ندهم تهی مانی مدام
۵تو ز سنگ آئی در اول آشکار
باز بر سنگت زنند اندر عیار
۶گر ترا سنگی نباشد در نهاد
دایماً بی سنگ خواهی اوفتاد
۷تو چنین زیباو سنگین از منی
تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی
۸کس سیه دیگم نمیخواند بنام
چون سیه کاسه توئی در هر مقام
۹چون شنیدی این دلیل دلپذیر
دست چون من دیگر در کاسه مگیر
۱۰این سخن چون کاسه را آمد بگوش
همچو دیگی خون او آمد بجوش
۱۱گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم
فارغم من چون منم در پیش جم
۱۲خیز تا خود را بصرافان بریم
تا زما هر دو کدامین برتریم
۱۳چون محک پیدا شود صراف را
خود محک گوید جواب این لاف را
۱۴تو ببین وقت گرو در سنگ و زر
تا ازین هر دو کدام ارزنده تر
۱۵در گرو کهنه ز نو آید پدید
کار در وقت گرو آید پدید
۱۶تا سفر در خود نیاری پیش تو
کی به کنه خود رسی از خویش تو
۱۷گر به کنه خویش ره یابی تمام
قدسیان را فرع خود یابی مدام
۱۸لیک تا در خود سفر نبود ترا
در حقیقت این نظر نبود ترا
۱۹