دید بوموسی مگر یک شب بخواب
بر سر خود عرش همچون آفتاب
۱روز دیگر رفت سوی بایزید
زانکه بوموسی ز جان بودش مرید
۲گفت تا تعبیر خوابم او کند
مرهم جان خرابم او کند
۳چون بر او رفت خلق آشفته بود
زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود
۴چون کفن کردند و شستندش پگاه
بر جنازه بر گرفتندش ز راه
۵گفت بوموسی که چندانی که من
میزدم بر خلق ماتم خویشتن
۶کز جنازه گوشهٔ آرم بدوش
مینداد آنکس بمن گشتم خموش
۷زیر آن در رفتم و کردم مقام
تا جنازه بر سر آوردم تمام
۸چون جنازه بر سرم شد استوار
گشت حالی بایزیدم آشکار
۹گفت ای بینندهٔ خواب صواب
نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب
۱۰شخص ما عرش است برگیر وبرو
فهم کن زان خواب تعبیر و برو
۱۱گر ملک نزدیک تو کاملترست
جانت از دل دل ز جان غافلترست
۱۲در ملک از دیدهٔ دل کن نظر
زانکه عقل این قول دارد مختصر
۱۳هر دو عالم از برای آدمیست
از ملک بی آدمی مقصود چیست
۱۴زانکه صد عالم ملک بنشانده اند
تا همه در کار مردم مانده اند
۱۵گرچه امروز این گهر در خاک بود
باک نبود زانکه گنجی پاک بود
۱۶باش تا فردا محک کردگار
نقد مردان را پدید آرد عیار
۱۷