کاملی گفتهست آن بیگانه را
کاخر ای خر چند روبی خانه را
۱چند داری روی خانه پاک تو
خانه چاهی کن برافکن خاک تو
۲تا چو خاک تیره برگیری ز راه
چشمهٔ روشن برون جوشد ز چاه
۳آب نزدیکست چندینی متاب
چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب
۴کار باید کرد مرد کار نیست
ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست
۵ای دریغا روبهی شد شیر تو
تشنه میمیری ودریا زیر تو
۶تشنه ازدریا جدائی میکنی
بر سر گنجی گدائی میکنی
۷ای عجب چندان ملک در دردورنج
بر سر گنجند و میجویند گنج
۸تا نیامد جان آدم آشکار
ره ندانستند سوی کردگار
۹ره پدید آمد چو آدم شد پدید
زو کلید هر دو عالم شد پدید
۱۰آنچه حمله عرش میپنداشتند
تا بتوفیق خدا برداشتند
۱۱آن دل پر نور آدم بود و بس
زانکه آدم هر دو عالم بود و بس
۱۲