گفت چون هاروت و ماروت از گناه
اوفتادند از فلک در قعر چاه
۱هر دو تن را سرنگون آویختند
تادرون چاه خون میریختند
۲هر دو تن را تشنگی در جان فتاد
زانکه آتش در دل ایشان فتاد
۳تشنگی غالب چنان شد هر دو را
کز غم یک آب جان شد هردو را
۴هر دو تن از تشنگی میسوختند
همچوآتش تشنه میافروختند
۵بود ازآب زلال آن قعر چاه
تا لب آن هر دویک انگشت راه
۶نه لب ایشان بر انجا میرسید
نه ز چاه آبی به بالا میرسید
۷سرنگون آویخته در تف و تاب
تشنه میمردند لب بر روی آب
۸تشنگیشان گر یکی بود از شمار
در بر آن آب میشد صد هزار
۹بر لب آب آن دو تن را خشک لب
تشنگی میسوخت جانها ای عجب
۱۰هر زمانی تشنگیشان بیش بود
وی عجب آبی چنان در پیش بود
۱۱تشنگان عالم کون و فساد
پیش دارند ای عجب آب مراد
۱۲جمله درآبند و کس آگاه نیست
یا نمیبینند یا خود راه نیست
۱۳