زین گدائی بر ایاز آشفته شد
این سخن در پیش سلطان گفته شد
۱پیش خویشش خواند حالی شهریار
گفت ازین پس با ایازت نیست کار
۲گر بود کاریت بیم کشتن است
تو نمیدانی کایاز آن من است
۳مرد گفت ای پادشاه حق شناس
گر ازان تست این ساعت ایاس
۴عشق نیست آن تو من اکنون شدم
عشق بردم وز میان بیرون شدم
۵گر کنی از وی فراقی حاصلم
چون توانی برد عشقش از دلم
۶