شاه دین محمود سلطان جهان
داشت استادی بغایت خرده دان
۱بود نام او سدید عنبری
ای عجب کافور مویش بر سری
۲شاه یک روزی بدو گفت ای مقل
وتعز من تشاء و تذل
۳آیت زیباست معنی بازگوی
از عزیز و از ذلیلم راز گوی
۴پیر گفتش گوئیا ای جان من
آیتی در شأن تست و آن من
۵قسم من عزست و آن تست ذل
تو بجزوی قانعی و من بکل
۶کوزهٔ دارم من و یک بوریا
فارغم از طمطراق و از ریا
۷تا که در دنیا نفس باشد مرا
بوریا وین کوزه بس باشد مرا
۸باز تو بنگر بکار و بار خویش
ملک و پیل و لشگر بسیار خویش
۹آن همه داری دگر میبایدت
بیشتر از پیشتر میبایدت
۱۰من ندارم هیچ و آزادم ز کل
تو بسی داری دگر خواهی ز ذل
۱۱پس مرا عزت نصیب است از حبیب
بی نصیبی تو زعزت بی نصیب
۱۲ای دریغا ترک دولت کردهٔ
خواریت را نام عزت کردهٔ
۱۳بار هفت اقلیم در گردن کنی
عالمی را قصد خون خوردن کنی
۱۴تا دمی بر تخت بنشینی بناز
میمزن چون مینیاری خورد باز
۱۵