خواجهٔ اکافی آن برهان دین
گفت سنجر را که ای سلطان دین
۱واجبم آید بتو دادن زکات
زانکه تو درویش حالی در حیات
۲گر ترا ملک وزری هست این زمان
هست آن جمله ازان مردمان
۳کردهٔ از خلق حاصل آن همه
بر تو واجب میشود تاوان همه
۴چون از آن خود نبودت هیچ چیز
زین همه منصب چه سودت هیچ نیز
۵از همه کس گرچه داری بیشتر
میندانم کس ز تو درویشتر
۶