یافت پیری یک درم سیم سیاه
گفت بر باید گرفت این را ز راه
۱هرکه او محتاجتر خواهد فتاد
این درم اکنون بدو خواهیم داد
۲کرد بسیاری ز هر سویی نگاه
کس نبُد محتاجتر از پادشاه
۳از قضا آن روز روز بار بود
پادشه در حکم گیر و دار بود
۴پیر رفت و پیش او بنهاد سیم
شاه شد در خشم و گفتش ای لئیم
۵چون منی را کی بدین باشد نیاز
گفت ای خسرو مکن قصه دراز
۶زانکه من بر کس نیفکندم نظر
در همه عالم ز تو محتاجتر
۷هیچ مسجد نی و بازار ای سلیم
کز برای تو نمیخواهند سیم
۸هر زمانت قسمتی دیگر بود
هر دمت چیزی دگر درخور بود
۹از همه درها گدایی میکنی
تا زمانی پادشاهی میکنی
۱۰با خود آی آخر دلت از سنگ نیست
خود تو را زین نامداری ننگ نیست
۱۱