رفت یک روزی مگر بهلول مست
در بر هارون و بر تختش نشست
۱خیل او چندان زدندش چوب و سنگ
کز تن او خون روان شد بیدرنگ
۲چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان
گفت هارون را که ای شاه جهان
۳یک زمان کاین جایگه بنشسته ام
از قفا خوردن ببین چون خسته ام
۴تو که اینجا کردهٔ عمری نشست
بس که یک یک بند خواهندت شکست
۵یک نفس را من بخوردم آن خویش
وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش
۶