رفت دزدی در سرای رابعه
خفته بود آن مرغ صاحب واقعه
۱چادرش برداشت راه در نیافت
باز بنهاد و بسوی در شتافت
۲بازبرداشت و بیامد ره ندید
باز چون بنهاد شد درگه پدید
۳گشت عاجز هاتفیش آواز داد
گفت چادر باید این دم باز داد
۴زانکه گر شد دوستی درخواب مست
دوستی دیگر چنین بیدار هست
۵چادرش بنهی اگر در بایدت
ورنه بنشینی چو چادر بایدت
۶هرچه هستت چون برای او بود
دوستی تو سزای او بود
۷ور تو خود را دوستر داری ازو
دشمنی تو گر خبر داری ازو
۸