در رهی میرفت بس زیبا زنی
دید مردی چشم زن چون رهزنی
۱چشم زن در چشم زخمی ره زدش
تیر مژگان برجگر ناگه زدش
۲زن روان شد مرد بر پی شد روان
زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان
۳چیست حالت گفت چشم رهزنت
زد رهم چون چشم گفتم روشنت
۴زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب
تا بدید آن چهرهٔ چون آفتاب
۵مرد شد کلی ز دست آنجایگاه
جزو جزوش گشت مست آنجایگاه
۶زن چو آخر در سرای خویش شد
عاشقش بر در حال اندیش شد
۷عاقبت سنگی در انداخت از غرور
زن برون آمد که ای شوریده دور
۸رو سر خود گیر ای سرگشته رای
تا نبرندت سر اهل این سرای
۹مرد گفتش چون نمیبودی مرا
روی از بهر چه بنمودی مرا
۱۰گفت الحق دوست میدارم بسی
این که دایم دوستم دارد کسی
۱۱چون بنای دوستی محکم کنی
خویشتن را درحرم محرم کنی
۱۲تا چو دوران فنای تو بود
دوستت بی تو بجای تو بود
۱۳