گفت پیر ره که او بیخود شده
در ره عرفان حق راشد شده
۱نقطهٔ سرّ قلم با لوح گوی
بعد از آن نقش صور از لوح شوی
۲گفتمش چون علم حق آمد درون
غیر حق را ازدلم کردم برون
۳عشق با هستی من شد رهنمون
جهد کن از هستی خود رو برون
۴من بکلّی خویش را کردم تباه
چون بدیدم مظهر ذات الاه
۵یک چله در پیش آن سلطان بدم
در کمال سرّ او حیران شدم
۶آنچه گفت او گوش کردم من تمام
بر جمال شاه او کردم سلام
۷آنگهی از وی اجازت خواستم
جان خود از فیض او آراستم
۸جملگی هستیّ خود کردم تباه
تا رسیدم من بدرگاه اله
۹هر که او رادید جمله حق بدید
بیشکی او درمقام حق رسید
۱۰هر که اورا حق بداند حق شود
بیشکی او خود حق مطلق شود
۱۱همچو منصور از اناالحق دم زند
جمله عالم را هم او برهم زند
۱۲کفر و ایمان را گذار و حق شناس
تا نگردی در ره دین ناسپاس
۱۳هر که او از دین احمد روی تافت
او بچاه ویل شیطان راه یافت
۱۴رو ز احمد پرس سرّ مرتضی
حق بقرآن گفته با او هل اتی
۱۵تو چه دانی سرّ این دریای دین
او یدالله است درعین الیقین
۱۶