هست در دریا یکی حیوان گرم
نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم
۱نرمی اعضای او چندان بود
کو هر آن شکلی که خواهد آن بود
۲هر زمان شکلی دگر نیکو کند
هرچه بیند خویش مثل او کند
۳چون شود حیوان بحری آشکار
او بدان صورت درآید از کنار
۴چون همه چون خویش بینندش ز دور
کی شوند از جنس خود هرگز نفور
۵او درآید لاجرم از گوشهٔ
خویش را سازد از ایشان توشهٔ
۶چون طلسم او نگردد آشکار
او بدین حیلت کند دایم شکار
۷گر دلت آگاه معنی آمدست
کار دینت ترک دنیا آمدست
۸