عیسی مریم به غاری رفته بود
در میان غار مردی خفته بود
۱گفت برخیز ای ز عالم بی خبر
کار کن تا توشهٔ یابی مگر
۲گفت من کار دو عالم کرده ام
تا ابد ملکی مسلم کرده ام
۳گفت هین کار تو چیست ای مرد راه
گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه
۴جملهٔ دنیا به نانی میدهم
نان به سگ چون استخوانی میدهم
۵مدتی شد تا ز دنیا فارغم
نیستم من طفل بازی بالغم
۶بالغم با لعب و با لهوم چکار
فارغم با غفلت و سهوم چکار
۷عیسی مریم چو بشنود این سخن
گفت اکنون هرچه میخواهی بکن
۸چون ز دنیا فارغی آزاد خفت
خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت
۹چون ز دنیا نیستت غمخوارگی
کرده داری کارها یکبارگی
۱۰