بود مجنونی نکردی یک نماز
کرد یک روزی نماز آغاز باز
۱سایلی گفتش که ای شوریده رای
گوئیا خشنودی امروز از خدای
۲کاین چنین گرمی بطاعت کردنش
سر نمیپیچی ز فرمان بردنش
۳گفت آری گرسنه بودم چو شیر
چون مرا امروز حق کردست سیر
۴میگزارم پیش او نیکو نماز
زآنکه او با من نکوئی کرد ساز
۵کار گو چون مردمان کن هر زمان
تا کنم من نیز هم چون مردمان
۶عشق میبارد ازین شیوه سخن
خواه تو انکار کن خواهی مکن
۷شرع چون دیوانه را آزاد کرد
تو به انکارش نیاری یاد کرد
۸