چون تجلی بر رخ موسی فتاد
شور ازو در جملهٔ دنیا فتاد
۱هرکه را بر رویش افتادی نظر
پیش او در باختی حالی بصر
۲چون تجلی از رخش پیدا شدی
هرکه دیدی زود نابینا شدی
۳گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب
همچنان میتافتی آن آفتاب
۴گر نهان بودی رخش گر آشکار
می ربودی دیدهها را برقرار
۵رفت سوی حضرت و گفت ای خدای
چون کنم با این رخ دیده ربای
۶دیده و سر در سر این شد بسی
می نیارد دید روی من کسی
۷امرش آمد از خدای ذوالجلال
کآنکه در شوری کند ناگاه حال
۸پس بدرّد خرقهٔ در شور عشق
بی سر و بن گم شود در زور عشق
۹گر ازان خرقه کنی خود را نقاب
برنیاید زآن نقاب آن آفتاب
۱۰گر به شور عشق نیست ایمان ترا
این حکایت بس بود برهان ترا
۱۱گر ازین مجلس ترا یک درد نیست
در ره او شور و سودا خرد نیست
۱۲اهل سودا را که هستند اهل راز
هست با او گه عتاب و گاه ناز
۱۳ناز ایشان ذرهٔ در قرب حق
بر جهانی زاهدی دارد سبق
۱۴