سالخورده پیر زالی تنگدست
کرده بودی پیش گورستان نشست
۱سال و ماهش خرقهٔ در پیش بود
صد هزاران بخیه بر وی بیش بود
۲هر دمش چون مردهٔ در میرسید
او بهر یک بخیهٔ بر میکشید
۳گر شدی یک مرده گر ده آشکار
او بهر یک بخیهٔ بردی بکار
۴چون همی افتاد مرگی هر زمان
خرقه شد در بخیه صد پاره نهان
۵عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد
پیره زن را کار از برگ اوفتاد
۶مرده آوردند بسیارش به پیش
در غلط افتاد زن در کار خویش
۷گشت عاجز برد در فریاد دست
رشته را بگسست و سوزن را شکست
۸گفت نیست این کار کار چون منی
تا کیم از رشتهٔ و سوزنی
۹نیزم از سوزن نباید دوختن
خرقه بر آتش بخواهم سوختن
۱۰این چنین کاری که هر ساعت مراست
کی شود از سوزن و از رشته راست
۱۱چون فلک میبایدم سرگشتهٔ
کاین نه کار سوزنست و رشتهٔ
۱۲چون تو دایم ماندهٔ بی عقل و هوش
در نیاری این سخن هرگز بگوش
۱۳زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن
در بر تو پیرهن گردد کفن
۱۴