آن یکی پرسید از عباسه باز
گفت ای نطقت کلید گنج راز
۱نیست کس از سیم داران مونست
می نیاید خواجهٔ در مجلست
۲گفت کی آید بر من سیم دار
کز منش بر هم نماند کار و بار
۳سیم داری کو بمجلس آیدم
گر همه چون زر بود مس آیدم
۴جیب در گردن رسن گردانمش
پیرهن در بر کفن گردانمش
۵از زفان من بچشم سیم دار
چون لحد گردد سرای زرنگار
۶عیب او پوشید نتوانم برو
دین او را کفر گردانم برو
۷این چنین کس کی کند رغبت بمن
کی درست آید چنین نسبت بمن
۸سوی هر ظالم بود رغبت ترا
کی توان کردن بمن نسبت ترا
۹درگه ظالم چه جای مؤمن است
هرکه در آتش رود ناایمن است
۱۰