گم شد از بغداد شبلی چندگاه
کس بسوی او کجا میبرد راه
۱باز جستندش به هر موضع بسی
در مخنث خانهای دیدش کسی
۲در میان آن گروهی بیادب
چشمتر بنشسته بود و خشک لب
۳سایلی گفت ای برنگ راز جوی
این چه جای تست آخر بازگوی
۴گفت این قومند چون تردامنی
در ره دنیا نه مرد و نه زنی
۵من چو ایشانم، ولی در راه دین
نه زنی در دین نه مردی چند ازین
۶گم شدم در ناجوانمردی خویش
شرم میدارم من از مردی خویش
۷هرک جان خویش را آگاه کرد
ریش خود دستارخوان راه کرد
۸همچو مردان دل خرد کرد اختیار
کرد بر استادگان عزت نثار
۹گر تو بیش آیی ز مویی در نظر
خویشتن را از بتی باشی بتر
۱۰مدح و ذمت گر تفاوت میکند
بتگری باشی که او بت میکند
۱۱گر تو حق را بنده ای، بتگر مباش
ور تو مرد ایزدی، آزر مباش
۱۲نیست ممکن در میان خاص و عام
از مقام بندگی برتر مقام
۱۳بندگی کن بیش از این دعوی مجوی
مرد حق شو، عزت از عزی مجوی
۱۴چون ترا صد بت بود در زیر دلق
چون نمایی خویش را صوفی به خلق
۱۵ای مخنث، جامهٔ مردان مدار
خویش را زین بیش سرگردان مدار
۱۶