در خصومت آمدند و در جفا
دو مرقع پوش در دار القضا
۱قاضی ایشان را به کنجی برد باز
گفت صوفی خوش نباشد جنگساز
۲جامهٔ تسلیم در بر کردهاید
این خصومت از چه در سر کردهاید
۳گر شما هستید اهل جنگ و کین
این لباس از سر براندازید هین
۴ور شما این جامه را اهل آمدید
در خصومت از سر جهل آمدید
۵من که قاضیام نه مرد معنوی
زین مرقع شرم میدارم قوی
۶هر دو را بر فرق مقنع داشتن
به بود زین سان مرقع داشتن
۷چون تو نه مردی نه زن در کار عشق
کی توانی کرد حل اسرار عشق
۸گر به سر راه عشقی مبتلا
برفکن برگستوانی از بلا
۹گر بدعوی عزم این میدان کنی
سر دهی بر باد و ترک جان کنی
۱۰سر به دعوی بیش ازین مفراز تو
تا به رسوایی نمانی باز تو
۱۱