بود اندر مصر شاهی نامدار
مفلسی بر شاه عاشق گشت زار
۱چون خبر آمد ز عشقش شاه را
خواند حالی عاشق گمراه را
۲گفت چون عاشق شدی بر شهریار
از دو کار اکنون یکی کن اختیار
۳یا به ترک شهر، وین کشور بگوی
یا نه، در عشقم به ترک سر بگوی
۴با تو گفتم کار تو یک بارگی
سر بریدن خواهی یا آوارگی
۵چون نبود آن مرد عاشق مرد کار
کرد او را شهر رفتن اختیار
۶چون برفت آن مفلس بیخویشتن
شاه گفتا سر ببریدش ز تن
۷حاجبی گفتا که هست او بیگناه
ازچه سربریدنش فرمود شاه
۸شاه گفتا زانک او عاشق نبود
در طریق عشق من صادق نبود
۹گر چنان بودی که بودی مرد کار
سربریدن کردی اینجا اختیار
۱۰هرک سر بر وی به از جانان بود
عشق ورزیدن برو تاوان بود
۱۱گر ز من او سربریدن خواستی
شهریار از مملکت برخاستی
۱۲بر میان بستی کمر در پیش او
خسرو عالم شدی درویش او
۱۳لیک چون در عشق دعوی دار بود
سربریدن سازدش نهمار زود
۱۴هرکه در هجرم سر سر دارد او
مدعیست دامنتر دارد او
۱۵این بدان گفتم که تا هر بیفروغ
کم زند در عشق ما لاف دروغ
۱۶دیگری گفتش که نفسم دشمن است
چون روم ره زانک هم ره رهزنست
۱۷نفس سگ هرگز نشد فرمان برم
من ندانم تا ز دستش جان برم
۱۸آشنا شد گرگ در صحرا مرا
و آشنا نیست این سگ رعنا مرا
۱۹در عجایب ماندهام زین بیوفا
تا چرا میاوفتد در آشنا
۲۰گفت ای سگ در جوالت کرده خوش
هم چو خاکی پای مالت کرده خوش
۲۱نفس تو هم احول و هم اعورست
هم سگ و هم کاهل و هم کافرست
۲۲گر کسی بستایدت اما دروغ
از دروغی نفس تو گیرد فروغ
۲۳نیست روی آن که این سگ به شود
کز دروغی این چنین فربه شود
۲۴بود در اول همه بیحاصلی
کودکی و بیدلی و غافلی
۲۵بود در اوسط همه بیگانگی
وز جوانی شعبهٔ دیوانگی
۲۶بود در آخر که پیری بود کار
جان خرف درمانده تن گشته نزار
۲۷با چنین عمری به جهل آراسته
کی شود این نفس سگ پیراسته
۲۸چون ز اول تا به آخر غافلیست
حاصل ما لاجرم بیحاصلیست
۲۹بنده دارد در جهان این سگ بسی
بندگی سگ کند آخر کسی
۳۰با وجود نفس بودن ناخوش است
زانک نفست دوزخی پر آتش است
۳۱گه به دوزخ در سعیر شهوتست
گاه در وی زمهریر نخوتست
۳۲دوزخ الحق زان خوش است و دل پذیر
کو دو مغزست آتش است و زمهریر
۳۳صد هزاران دل بمرد از غم همی
وین سگ کافر نمیمیرد دمی
۳۴