هر دو با هم آمدند تا گلستان
رفت و او را برد نزد دلستان
۱چون جمال گل بدید آن مستمند
از زبان خویشتن برداشت بند
۲در مدیح گل بصوت دل ربا
داستانی خواند در پیش صبا
۳در میان ناله و زاری گذار
گفت دورم بعد از این از خود مدار
۴گل بچشم مرحمت در وی نگاه
کرد و گفت ای مستمند پرگناه
۵عالمی را بر سرم بفروختی
این چنین دستان ز که آموختی
۶عاجزا از گلستان آوارگی
میکنی دیگر مکن بیچارگی
۷روز و شب در بزم ما میباش شاد
باده مینوش و مده خود را بباد
۸در وصال یار محرم باش خوش
بامیی صافی تو همدم باش خوش
۹هر زمان در وصل یار گلعذار
باش دور از آفت رنج وغبار
۱۰در جمال گل نظر بازی مکن
بر دل و بر جان خود بازی مکن
۱۱باغبان را چون ز بلبل شد خبر
در گلستان رفت آن شوریده سر
۱۲روز و شب با گل همی بازد هوس
با صبا و گل شده است او همنفس
۱۳باغبان را آتشی در جان فتاد
پیش گلزار آمد و کین در نهاد
۱۴صبحگاهی بد که آمد سوی باغ
دل ز دست بلبل مسکین بداغ
۱۵