بیدلی از خویش دست افشانده بود
تنگدل از دست تنگی مانده بود
۱چون برو شد دور بی برگی دراز
رفت سوی مسجدی دل پر نیاز
۲روی را در خاک میمالید زار
همچو زیر چنگ مینالید زار
۳زار میگفت ای سمیع و ای بصیر
زود دیناری صدم ده بی زحیر
۴زانکه میدانی که چون درمانده ام
در میان خاک و خون درمانده ام
۵گفت بسیاری ولی سودی نداشت
خشمگین شد زآنکه بهبودی نداشت
۶گفت یارب گر نمیبخشی زرم
این توانی مسجد افکن بر سرم
۷زین سخن دیوانه در شست اوفتاد
زانکه اندر سقف چرست اوفتاد
۸بام مسجدخاک ریزی ساز کرد
مرد مجنون کان بدید آغاز کرد
۹گفت یا رب جلدی آن را کاین زمان
بر سرم اندازی این سقف گران
۱۰هرکه زر خواهد تو انکارش کنی
بام مسجد بر سر انبارش کنی
۱۱چونکه این را جلدی و آن را نهٔ
گر مرا بکشی تو تاوان را نهٔ
۱۲عاقبت چون خاک ریز آغاز کرد
جامه در دندان گریز آغاز کرد
۱۳نیست چون بی روستائی هیچ عید
عید این دیوانگان دارد مزید
۱۴زآنکه چون دیوانگان وقت بیان
روستائیی درآمد در میان
۱۵