گفت آن دیوانه بس بی برگ بود
زیستن بر وی بتر از مرگ بود
۱در شکم نان برجگر آبی نداشت
در همه عالم خور و خوابی نداشت
۲از قضا یک روز بس خوار و خجل
سوی نیشابور میشد تنگدل
۳دید از گاوان همه صحرا سیاه
همچو صحرای دل از ظلم و گناه
۴باز پرسید او که این گاوان کراست
گفت این ملک عمید شهر ماست
۵رفت از آنجا چشمها خیره شده
دید صحرای دگر تیره شده
۶بود زیر اسب صحرائی نهان
اسب گفتی باز میگیرد جهان
۷گفت این اسبان کراست اینجایگاه
گفت هست آن عمید پادشاه
۸رفت لختی نیز آن ناهوشمند
دید صحرائی دگر پر گوسفند
۹گفت آن کیست چندینی رمه
مرد گفت آن عمیدست این همه
۱۰رفت لختی نیز چون دروازه دید
ماه وش ترکان بی اندازه دید
۱۱هر یکی روئی چو ماه آراسته
جمله همچون سرو قد پیراسته
۱۲دل ز در گوش ایشان در خروش
خواجگان شهرشان حلقه بگوش
۱۳در جهان حسن آن هر لشگری
ختم کرده نیکوئی و دلبری
۱۴گفت مجنون کاین غلامان آن کیست
وین همه سرو خرامان آن کیست
۱۵گفت شهر آرای عمیدند این همه
بندهٔ خاص عمیدند این همه
۱۶چون درون شهر رفت آن ناتوان
دید ایوانی سرش در آسمان
۱۷کرده دکانی ز هر سوئی دراز
عالمی سرهنگ آنجا سر فراز
۱۸هر زمان خلقی فراوان میرسید
شور ازان ایوان به کیوان میرسید
۱۹کرد آن دیوانه از مردی سؤال
کآن کیست این قصر با چندین کمال
۲۰گفت این قصر عمیدست ای پسر
تو که باشی چون ندانی این قدر
۲۱مرد مجنون دید خود رانیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
۲۲آتشی در جان آن مجنون فتاد
خشمگین گشت و دلش درخون فتاد
۲۳ژندهٔ داشت او ز سر بر کند زود
پس به سوی آسمان افکند زود
۲۴گفت گیر این ژنده دستار اینت غم
تا عمیدت را دهی این نیز هم
۲۵چون همه چیزی عمدیت را سزاست
در سرم این ژنده گر نبود رواست
۲۶