چون برآمد جان باقی از خلیل
باز پرسیدش خداوند جلیل
۱کای ز کل خلق نیکو بخت تر
در جهان چه چیز دیدی سخت تر
۲گفت اگر کشتن پسر را سخت بود
در سقر دیدن پدر را سخت بود
۳در میان آتشم انداختی
روزگاری با بلا درساختی
۴گر بسی سختی و پیچاپیچ بود
در بر جان دادن آنها هیچ بود
۵حق تعالی کرد سوی او خطاب
گفت اگر جان دادنت آمد عذاب
۶از پس جان دادن و مردن ز خویش
هست چندان سختی زاندازه بیش
۷کانکه را شد نقد افتادن درو
راحت روحست جان دادن درو
۸چون چنین در کار مشکل ماندهٔ
روز و شب بهر چه غافل ماندهٔ
۹چارهٔ این کار مشکل پیش گیر
راه بر مرگست منزل پیش گیر
۱۰ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز
راه بس دورست ره را برگ ساز
۱۱زانکه دنیا گر همه بر هم نهی
باز مانی عاقبت دستی تهی
۱۲