چون سلیمان کرد با چندان کمال
پیش موری لنگ از عجز آن سؤال
۱گفت برگوی ای ز من آغشتهتر
تا کدامین گل به غم بسرشته تر
۲داد آن ساعت جوابش مور لنگ
گفت خشت واپسین در گور تنگ
۳واپسین خشتی که پیوندد به خاک
منقطع گردد همه اومید پاک
۴چون مرا در زیر خاک ای پاک ذات
منقطع گردد امید از کاینات
۵پس بپوشد خشت آخر روی من
تو مگردان روی فضل از سوی من
۶چون به خاک آرم سرگشته روی
هیچ با رویم میار از هیچ سوی
۷روی آن دارد کزان چندان گناه
هیچ با رویم نیاری ای اله
۸تو کریم مطلقی ای کردگار
عفو کن از هرچ رفت و در گذار
۹