بوسعید مِهنه در حمّام بود
قایِمش افتادهمردی خام بود
۱شوخِ شیخ آورد تا بازوی او
جمع کرد آن جمله پیش روی او
۲شیخ را گفتا بگو ای پاکجان
تا جوانمردی چه باشد در جهان؟
۳شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست
پیش چشم خلق، ناآوردنست
۴این جوابی بود بر بالای او
قایِم افتاد آن زمان در پای او
۵چون به نادانیِّ خویش اقرار کرد
شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد
۶خالقا، پروردگارا ، مُنْعِما
پادشاها، کارسازا ، مُکْرِما
۷چون جوانمردیِّ خلق عالَمی
هست از دریای فضلت شبنمی
۸قایم مطلق تویی اما به ذات
وز جوانمردی نیایی در صفات
۹شوخی و بیشرمیِ ما در گذار
شوخ ما را پیش چشم ما میار
۱۰