بود ازان اعرابی شوریده رنگ
کرد روزی حلقهٔ کعبه بچنگ
۱گفت یارب بندهٔ تو برهنه ست
وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست
۲کودکانم نیز عریان آمدند
لاجرم پیوسته گریان آمدند
۳من ز مردم شرم میدارم بسی
تو نمیداری چه گویم با کسی
۴چند داری برهنه آخر مرا
جامهٔ ده این زمان فاخر مرا
۵مردمان چون آن سخن کردند گوش
برزدندش بانگ کای جاهل خموش
۶از طواف آن قوم چون گشتند باز
مرد اعرابی همی آمد به ناز
۷از قصب دستار وز خز جامه داشت
گوئیا ملک جهان را نامه داشت
۸باز پرسیدند ازو کای بی نوا
این که دادت گفت این که دهد خدا
۹چون من آن گفتم مرا این داد او
وین فرو بسته درم بگشاد او
۱۰آنچه گفتم بود آن ساعت روا
زآنکه به دانم من او را از شما
۱۱