گفت رکن الدین اکافی مگر
می فشاند اندر سخن روزی گهر
۱مجلس او پارهٔ شوریده شد
خواجه را آن از کسی پرسیده شد
۲کاین چه افتادست وین شورش چراست
ما نمیدانیم بر گوئید راست
۳آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد
در نهان کفشی بدزدید و ببرد
۴کفش ازو میبستدیم اینجایگاه
شورشی برخاست زان گم کرده راه
۵خواجه میگفتش مکن قصه دراز
زانکه گر روزی خدای بی نیاز
۶برفکندی پردهٔ عصمت ز ما
کفش دزد اولستی این گدا
۷کس چه داند تا چه حکمت میرود
هر وجودی را چه قسمت میرود
۸خون صدیقان ازین حسرت بریخت
وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
۹گرچه ره جستند هر سوئی ازین
پی نبردند ای عجب موئی ازین
۱۰صد جهان حسرت بجان پاک در
میتوان دیدن بزیر خاک در
۱۱