کرد ازمکه عمر عزم سفر
در سرای آبستنی بودش مگر
۱گفت الهی ای جهان روشن بتو
رفتم و طفلم سپردم من بتو
۲چون عمر القصه بازآمد ز راه
مرده بود آبستنش از دیرگاه
۳از سر گور زن آوازی رسید
کانچه بسپردی بیا کامد پدید
۴رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک
دید آن زن نیمهٔ ریزیده پاک
۵نیم دیگر زنده بود و تازه بود
طفل را زو شیر بی اندازه بود
۶در گرفته بود طفلش آن زمان
ای عجب پستان مادر در هان
۷برگرفت او را عمر زان جایگاه
هاتفیش آواز داد از پیشگاه
۸کانچه بسپردی بحق با تو سپرد
مادرش را چون بنسپردی بمرد
۹عصمت حق گر نباشد دسترس
خلق در عصمت نماند یک نفس
۱۰