دیر میآمد یکی از آب باز
صوفیان کرده زفان در وی دراز
۱بوسعید مهنه گفت ای مردمان
آب چون آرد فلانی این زمان
۲زانکه آب خوش که آن روزی ماست
درنیامد تا شدی این کار راست
۳چون درآید برکشد آن آب مرد
چون توان بیوقت هرگز آب خورد
۴حکم او راست و نگهدار اوست بس
در نگهداری نکوکار اوست بس
۵