عهد پیشین را یکی استاد بود
چارصد صندوق علمش یاد بود
۱کار او جز علم و جز طاعت نبود
فارغ او زین هر دو یکساعت نبود
۲بود اندر عهد او پیغامبری
وحی حق بگشاد بر جانش دری
۳گفت با آن مرد گوی ای بی قرار
گرچه هستی روز وشب در علم وکار
۴چون تو دنیا دوستی حق ذرهٔ
از تو نپذیرد چه باشی غرهٔ
۵چون ز دل دنیات دور افکنده نیست
جای تو جز دوزخ سوزنده نیست
۶صد جهان با علم و با معنی بهم
دوزخ آرد بار با دنیا بهم
۷تا بود یک ذره دنیا دوستی
با تن دوزخ بهم هم پوستی
۸میروی در سرنگونساری که چه
دشمن مادوست میداری که چه
۹چند نازی زین سرای خاکسار
همچو مرداری و کرکس صد هزار
۱۰هست دنیا گنده پیری گوژپشت
صد هزاران شوی هر روزی بکشت
۱۱هر زمان گلگونهٔ دیگر کند
هر نفس آهنگ صد شوهر کند
۱۲از طلسم او نشد آگه کسی
در میان خاک و خون دارد بسی
۱۳