شد مگر معشوق طوسی ناتوان
در عیادت رفت پیشش یک جوان
۱فاتحه آغاز کرد آنجایگاه
تا دمد بادی بران مجنون راه
۲گفت اگر دادم بخواهی داد تو
چون بخوانی بر حق افکن داد تو
۳هیچ درخور نیست این درویش را
جمله او را بایدم نه خویش را
۴هرچه هست و بود خواهد بود نیز
هست اورا جمله زیبا و عزیز
۵نقد بود آنجا همه چیزی ولیک
بندگی و ذل میبایست نیک
۶لاجرم در قالب آدم دمید
بندگی رادر خداوندی کشید
۷شور در بازار عالم اوفکند
جملهٔآفاق در هم اوفکند
۸صد جهان بد پر خداوندی بزور
از جهان بندگی برخاست شور
۹