بود محمود و حسن در بارگاه
گشته هم خلوت وزیر و پادشاه
۱نه یکی آمد نه یک تن راه خواست
نه گدائی قرب شاهنشاه خواست
۲هیچکس در دادخواهی ره نجست
هم رعیت هم سپاهی ره نجست
۳بود بر درگاه آرامی عظیم
نه امیدی هیچکس را و نه بیم
۴با وزیر خویش گفت آن شهریار
بر در ما کو نشان کار و بار
۵نه کسی فریاد میخواهد زما
نه گدائی داد میخواهد ز ما
۶هر کرا زینسان در عالی بود
کی روا باشد اگر خالی بود
۷این چنین درگاه عالی ای وزیر
نیست خوش از شور خالی ای وزیر
۸آن وزیرش گفت عدلی این چنین
کز تو ظاهر گشت درروی زمین
۹چون جهان پر عدل دارد پادشاه
کی تواند بود هرگز دادخواه
۱۰شاه گفتا راست گفتی این زمان
شور اندازم جهانی در جهان
۱۱این بگفت و لشکری را راست کرد
پس ز هر شهر و دهی درخواست کرد
۱۲جوش و شوری در همه عالم فتاد
درگه محمود خالی کم فتاد
۱۳شد در او موج زن از کار و بار
آنچه آن میخواست آن گشت آشکار
۱۴