آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار
می نیارستش همی فرمود کار
۱عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز
کرد برخود عیب او کردن دراز
۲حیدرش گفتا برای ذوالفقار
بازوی کرار باید وقت کار
۳تا نباشد نقد زور حیدری
نسیه باشد کار تیغ گوهری
۴کی شود از ذوالفقارت کار راست
تو ز من زور علی بایست خواست
۵هرکه پندارد که مثل این کتاب
دیگری درجلوه آرد از حجاب
۶گو مبر خود را بغفلت روزگار
زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار
۷بر سر آب ای عجب عرش مجید
شد بلند از شعر چون آب فرید
۸هیچکس را تا ابد این شیوه نیست
طوبی فردوس را این میوه نیست
۹آب هر معنی چنانم روشنست
کانچه خواهم جمله در دست منست
۱۰می نباید شد بحمداللّه بزور
همچو فردوسی ز بیتی در تنوز
۱۱همچو نوح آبی بزور آید مرا
زانکه طوفان از تنور آید مرا
۱۲از تنورم چون رسد طوفان بزور
هیچ حاجت نیست رفتن در تنور
۱۳همچو فردوسی فقع خواهم گشاد
چون سنائی بی طمع خواهم گشاد
۱۴زین سخن کامروز آنختم منست
نیست کس همتای من این روشنست
۱۵ترک خور کاین چشمهٔ روشن گرفت
از زبور پارسی من گرفت
۱۶باد محروم از زبورم جز سه خلق
خرده دان و خوش خط و داود حلق
۱۷گر خوش آوازی جهان آور بجوش
ورنه میدانی چه کن بنشین خموش
۱۸ور نکو دانی شدی پیروز تو
ورنهٔ جولاهگی آموز تو
۱۹ور تو زیبا مینویسی مینویس
ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس
۲۰نیست کس را تا قیامت این طریق
فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق
۲۱گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف
نیست هر پرندهٔ سیمرغ قاف
۲۲هرکسی در گوشهٔ دم میزنند
لیک چون عیسی دمی کم میزنند
۲۳هرکسی در روی خود دارد سری
لیک یوسف دیگرست او دیگری
۲۴هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور
لیک این ختمست بر صاحب زبور
۲۵آنچه آن را صوفی آن گوید بنام
ختم شد آن بر محمد والسلام
۲۶من محمد نامم و این شیوه نیز
ختم کردم چون محمد ای عزیز
۲۷حکمت و نظمی که نه ذاتی بود
نیک ناید حرف طاماتی بود
۲۸ذوق اگر با شیر مادر باشدت
شعر شیرین تر ز شکر باشدت
۲۹ور نداری و تکلف میکنی
هم تو خود خود را تعرف میکنی
۳۰