بود عالی همتی صاحب کمال
گشت عاشق بر یکی صاحب جمال
۱از قضا معشوق آن دل داده مرد
شد چو شاخ خیزران باریک و زرد
۲روز روشن بر دلش تاریک شد
مرگش از دور آمد و نزدیک شد
۳مرد عاشق را خبر دادند از آن
کاردی در دست میآمد دوان
۴گفت جانان رابخواهم کشت زار
تا به مرگ خود نمیرد آن نگار
۵مردمان گفتند بس شوریدهای
تو درین کشتن چه حکمت دیدهای
۶خون مریز و دست ازین کشتن بدار
کو خود این ساعت بخواهد مرد زار
۷چون ندارد مرده کشتن حاصلی
سر نبرد مرده را جز جاهلی
۸گفت چون بر دست من شد کشته یار
در قصاص او کشندم زار زار
۹پس چو برخیزد قیامت، پیش جمع
از برای او بسوزندم چو شمع
۱۰تا شوم زو کشته امروز از هوس
سوخته فردا ازو اینم نه بس
۱۱پس بود آنجا و اینجا کام من
سوخته یا کشتهای او نام من
۱۲عاشقان جان باز این راه آمدند
وز دو عالم دست کوتاه آمدند
۱۳زحمت جان از میان برداشتند
دل به کلی از جهان برداشتند
۱۴جان چو برخاست از میان بیجان خویش
خلوتی کردند با جانان خویش
۱۵