در عجم افتاد خلقی از عرب
ماند از رسم عجم او در عجب
۱در نظاره میگذشت آن بیخبر
بر قلندر راه افتادش مگر
۲دید مشتی شنگ را، نه سر نه تن
هر دو عالم باخته بی یک سخن
۳جمله کم زن مهره دزد پاک بر
در پلیدی هریک از هم پاک تر
۴هر یکی را کردهای دزدی به دست
هیچ دردی ناچشیده جمله مست
۵چون بدید آن قوم را میلش فتاد
عقل و جان بر شارع سیلش فتاد
۶چون قلندریان چنانش یافتند
آب برده عقل و جانش یافتند
۷جمله گفتندش درآ ای هیچ کس
او درون شد بیش و کم این بود بس
۸کرد رندی مست از یک دردیش
محو شد از خویش و گم شد مردیش
۹مال و ملک و سیم و زر بودش بسی
برد ازو در یک ندب حالی کسی
۱۰رندی آمد دردی افزونش داد
وز قلندر عور سر بیرونش داد
۱۱مرد میشد همچنان تا با عرب
عور و مفلس، تشنه جان و خشک لب
۱۲اهل او گفتند بس آشفتهای
کو زر و سیمت، کجا تو خفتهای
۱۳سیم و زر شد، آمد آشفتن ترا
شوم بود این در عجم رفتن ترا
۱۴دزد راهت زد، کجا شد مال تو
شرح ده تا من بدانم حال تو
۱۵گفت میرفتم خرامان در رهی
اوفتاده بر قلندر ناگهی
۱۶هیچ دیگر میندانم نیز من
سیم و زر رفت وشدم ناچیز من
۱۷گفت وصف این قلندر کن مرا
گفت وصف اینست و بس قال اندرا
۱۸مرد اعرابی فنایی مانده بود
زان همه قال اندرایی مانده بود
۱۹پای درنه یا سر خود گیر تو
جان ببر یا نه به جان بپذیر تو
۲۰گر تو بپذیری به جان اسرار عشق
جان فشانان سرکنی در کار عشق
۲۱جان فشانی و بمانی برهنه
ماندت قال اندرایی دربنه
۲۲