گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی
این سخن شد فاش در هر مجلسی
۱چون سواره گشتی اندر ره ایاس
میدویدی آن گدای حق شناس
۲چون به میدان آمدی آن مشک موی
رند هرگز ننگرستی جز بگوی
۳آن سخن گفتند با محمود باز
کان گدایی گشت عاشق بر ایاز
۴روزدیگر چون به میدان شد غلام
میدوید آن رند در عشقی تمام
۵چشم درگوی ایاز آورده بود
گوییی چون گوی چوگان خورده بود
۶کرد پنهان سوی او سلطان نگاه
دید جانش چون جو و رویش چو کاه
۷پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی
میدوید از هر سوی میدان چو گوی
۸خواندش محمود و گفتش ای گدا
خواستی هم کاسگی پادشاه
۹رند گفتش گر گدا میگوییم
عشق بازی را ز تو کمتر نیم
۱۰عشق و افلاس است در همسایگی
هست این سر، مایهٔ سرمایگی
۱۱عشق از افلاس میگیرد نمک
عشق مفلس را سزد بیهیچ شک
۱۲تو جهان داری دلی افروخته
عشق را باید چو من دل سوخته
۱۳ساز وصل است اینچ تو داری و بس
صبر کن در درد هجران یک نفس
۱۴وصل را چندین چه سازی کار و بار
هجر را گر مرد عشقی پای دار
۱۵شاه گفتش ای ز هستی بیخبر
جمله چون برگوی میداری نظر
۱۶گفت زیرا گو چو من سرگشته است
من چو او و او چو من آغشته است
۱۷قدر من او داند و من آن او
هر دو یک گوییم در چوگان او
۱۸هر دو در سرگشتگی افتادهایم
بی سرو بی تن به جان استادهایم
۱۹او خبر دارد ز من، من هم ازو
باز میگوییم مشتی غم ازو
۲۰دولتیتر آمد از من گوی راه
کاسب او را نعل بوسد گاه گاه
۲۱گرچه همچون گوی بی پا و سرم
لیک من از گوی محنت کش ترم
۲۲گوی برتن زخم از چوگان خورد
وین گدای دلشده بر جان خورد
۲۳گوی گرچه زخم دارد بیقیاس
از پی او میدود آخر ایاس
۲۴من اگر چه زخم دارم بیش ازو
درپیم بی او و من در پیش ازو
۲۵گوی گه گه در حضور افتاده است
وین گدا پیوسته دور افتاده است
۲۶آخر او را چون حضوری میرسد
از پی وصلش سروری میرسد
۲۷من نمییارم ز وصلش بوی برد
گوی وصلی یافت و از من گوی برد
۲۸شهریارش گفت ای درویش من
دعوی افلاس کردی پیش من
۲۹گر نمیگویی دروغ ای بینوا
مفلسی خویش را داری گوا
۳۰گفت تا جان من بود مفلس نیم
مدعیام، اهل این مجلس نیم
۳۱لیک اگر در عشق گردم جان فشان
جان فشاندن هست مفلس را نشان
۳۲در تو ای محمود کو معنی عشق
جان فشان، ورنه مکن دعوی عشق
۳۳این بگفت و بود جانیش از جهان
داد جان بر روی جانان ناگهان
۳۴چون بداد آن رند جان بر خاک راه
شد جهان محمود را زان غم سیاه
۳۵گر به نزدیک تو جان بازیست خرد
تو درآ تا خود ببینی دست برد
۳۶گر ترا گویند یک ساعت درآی
تا تو زین ره بشنوی بانگ درای
۳۷چون چنان بی پا و سرگردی مدام
کانچ داری جمله در بازی تمام
۳۸چون درافتی، تا خبر باشد ترا
عقل و جان زیر و زبر باشد ترا
۳۹