اهل لیلی نیز مجنون را دمی
در قبیله ره ندادندی همی
۱داشت چوپانی در آن صحرا نشست
پوستی بستد ازو مجنون مست
۲سرنگون شد، پوست اندر سرفکند
خویشتن را کرد همچون گوسفند
۳آن شبان را گفت بهر کردگار
در میان گوسفندانم گذار
۴سوی لیلی ران رمه، من در میان
تا بیابم بوی لیلی یک زمان
۵تا نهان از دوست، زیر پوست من
بهره گیرم ساعتی از دوست من
۶گر ترا یک دم چنین دردیستی
در بن هر موی تو مردیستی
۷ای دریغا درد مردانت نبود
روزی مردان میدانت نبود
۸عاقبت مجنون چو زیر پوست شد
در رمه پنهان به کوی دوست شد
۹خوش خوشی برخاست اول جوش ازو
پس به آخر گشت زایل هوش ازو
۱۰چون درآمد عشق و آب از سرگذشت
برگرفتش آن شبان بردش به دشت
۱۱آب زد بر روی آن مست خراب
تا دمی بنشست آن آتش ز آب
۱۲بعد از آن، روزی مگر مجنون مست
کرد با قومی به صحرا در، نشست
۱۳یک تن از قومش به مجنون گفت باز
بس برهنه ماندهای ای سرفراز
۱۴جامهای کان دوستتر داری و بس
گر بگویی من بیارم این نفس
۱۵گفت هرجامه سزای دوست نیست
هیچ جامه بهترم از پوست نیست
۱۶پوستی خواهم از آن گوسفند
چشم بد را نیز میسوزم سپند
۱۷اطلس و اکسون مجنون پوستست
پوست خواهد هرک لیلی دوستست
۱۸بردهام در پوست بوی دوست من
کی ستانم جامهای جز پوست من
۱۹دل خبر از پوست یافت از دوستی
چون ندارم مغز باری پوستی
۲۰عشق باید کز خرد بستاندت
پس صفات تو بدل گرداندت
۲۱کمترین چیزیت در محو صفات
بخشش جانست و ترک ترهات
۲۲پای درنه گر سرافرازی چنین
زآن که بازی نیست جانبازی چنین
۲۳