خواجهای از خان و مان آواره شد
وز فقاعی کودکی بیچاره شد
۱شد ز فرط عشق سودایی ازو
گشت سر غوغای رسوایی ازو
۲هرچ او را بود اسباب و ضیاع
میفروخت و میخرید از وی فقاع
۳چون نماندش هیچ، بس درویش شد
عشق آن بیدل یکی صد بیش شد
۴گرچه میدادند نان او را تمام
گرسنه بودی و سیر از جان مدام
۵زانک چندانی که نانش میرسید
جمله میبرد و فقاعی میخرید
۶دایما بنشسته بودی گرسنه
تا خرد یک دم فقاعی صد تنه
۷سایلی گفتش که ای آشفته کار
عشق چه بود سر این کن آشکار
۸گفت آن باشد که صد عالم متاع
جمله بفروشی برای یک فقاع
۹تا چنین کاری نیفتد مرد را
او چه داند عشق را و درد را
۱۰