بعد ازین وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد کسی کانجا رسید
۱کس درین وادی به جز آتش مباد
وانک آتش نیست عیشش خوش مباد
۲عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو سوزنده و سرکش بود
۳عاقبت اندیش نبود یک زمان
در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان
۴لحظهای نه کافری داند نه دین
ذرهای نه شک شناسد نه یقین
۵نیک و بد در راه او یکسان بود
خود چو عشق آمد نه این نه آن بود
۶ای مباحی این سخن آن تونیست
مرتدی تو، این به دندان تو نیست
۷هرچ دارد، پاک دربازد به نقد
وز وصال دوست مینازد به نقد
۸دیگران را وعدهٔ فردا بود
لیک او را نقد هم اینجا بود
۹تا نسوزد خویش را یک بارگی
کی تواند رست از غم خوارگی
۱۰تا بریشم در وجود خود نسوخت
در مفرح کی تواند دل فروخت
۱۱میتپد پیوسته در سوز و گداز
تا بجای خود رسد ناگاه باز
۱۲ماهی از دریا چو بر صحرا فتد
میتپد تا بوک در دریا فتد
۱۳عشق اینجا آتشست و عقل دود
عشق کامد در گریزد عقل زود
۱۴عقل در سودای عشق استاد نیست
عشق کار عقل مادر زاد نیست
۱۵گر ز غیبت دیدهای بخشند راست
اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست
۱۶هست یک یک برگ از هستی عشق
سر ببر افکنده از مستی عشق
۱۷گر ترا آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان هم راز شد
۱۸ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر
۱۹مرد کارافتاده باید عشق را
مردم آزاده باید عشق را
۲۰تو نه کار افتادهای نه عاشقی
مردهای تو، عشق را کی لایقی
۲۱زنده دل باید درین ره صد هزار
تا کند در هرنفس صد جان نثار
۲۲