جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۴۸۰ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۳۲ - عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین اقبال لاهوریگر دلم آئینهٔ بی جوهر استور بحرفم غیر قرآن مضمر است
- بخش ۱۴ - در حضور رسالت مآب شب سه اپریل م که در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خانرا در خواب دیدم فرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن اقبال لاهوریای مقام و منزل هر راهروجذب تو اندر دل هر راهرو
- بخش ۱۳ - پس چه باید کرد ای اقوام شرق اقبال لاهوریبندهٔ مومن ازو بهروزترهم به حال دیگران دلسوزتر
- حکایت شمارهٔ ۱۶ سعدی شیرازی… که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمیآرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بدِ من اطّلاع نباشد.
- قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در ستایش صاحب دیوان سعدی شیرازیاگر تو بر دل مسکین من نبخشاییچه لازمست که جور و جفا برم چندین
- بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی سعدی شیرازیچو منعم کند سفله را، روزگارنهد بر دل تنگ درویش، بار
- المجلس الثانی سعدی شیرازی… یری و این سخن را از میان جان استقبال کنی و این عمود با نمود را به صدق دل استعمال فرمایی و بوق در طبل صبیان نهی و ریش را در چنگ ایشان آری تا در تحت این خطاب آیی که : وَ مَن یفعَل ذلِکَ فَقَد خُسراناً کبیراً. ای خواجه، چند …
- بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی جلال الدین محمد مولویآنچ گل را گفت حق خندانش کردبا دل من گفت و صد چندانش کرد
- بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان میجستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی اینها همه تمثال صورتیاند کی بر تختههای خاک نقش کردهاند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیمشب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره جلال الدین محمد مولویهر یکی را هست در دل صد مراداین نباشد مذهب عشق و وداد
- سی و یکم جلال الدین محمد مولویببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصلاز آن پخته شدی ای دل، که اندر نار اشواقی
- فصل پنجاه و پنجم - فرمود که خاطرت خوش است و چونست جلال الدین محمد مولوی… ز آن آفتاب حقیقی باشد. آخر شما را نیز بهقدر عقل جزویِ خود ازین آفتاب دل میگیرید و نور علم میطلبید که شما را چیزی غیر محسوسات دیده شود و دانش شما در فزایش باشد و از هر استادی و هر یاری متوقّع میباشید که ازو چیزی فهم ک …
- بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره جلال الدین محمد مولویهمچو اهل نفس و اهل آب و گلدر جهان بنشسته با اصحاب دل
