جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۸٬۰۰۳ نتیجه برای «دم» · صفحهٔ ۲ از ۱٬۵۰۱
- شمارهٔ ۱۹۳ جامیدم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمشگرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش
- غزل شمارهٔ ۹۰۷ بیدل دهلویدم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخکه بهگرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ عطار نیشابوریدم عیسی است که بوی گل تر میآردوز بهشت است نسیمی که سحر میآرد
- شمارهٔ ۲۹ - آرزویِ خرِّ دُم بریده ایرج میرزابوده است خری که دُم نبودَشروزی غم بی دُمی فُزودَش
- (۱۰) دُمْ عَلَى الطَّهَارَةِ یُوْسَعُ عَلَیْکَ فِی الرِّزْقِ. (کنز العمال) جامیای کز آلودگیِّ تو شب و روزفاقه و فقر تو زیاده شود
- بخش ۱۳۵ - مرا این سوز از فیض دم تست اقبال لاهوریمرا این سوز از فیض دم تستبه تاکم موج می از زمزم تست
- بخش ۱۲۷ - چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست اقبال لاهوریچه غم داری ، حیات دل ز دم نیستکه دل در حلقه بود و عدم نیست
- بخش ۱۱۰ - نم و رنگ از دم بادی نجویم اقبال لاهورینم و رنگ از دم بادی نجویمز فیض آفتاب تو به رویم
- بخش ۲۳۶ - هنوز اندر جهان دم غلام است اقبال لاهوریهنوز اندر جهاندم غلام استنظامش خام و کارش ناتمام است
- بخش ۳۰۳ - پریشان هر دم ما از غمی چند اقبال لاهوریپریشان هر دم ما از غمی چندشریک هر غمی نامحرمی چند
- بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بیلذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت میکند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی جلال الدین محمد مولویسِرِ او دانست آن آزادمردلیک چون حِلْمِ خُدا پیدا نَکَرد
- بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر میکن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بیچون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة جلال الدین محمد مولویتا دو سال این کار کرد آن مرد کاربعد از آن امر آمدش از کردگار
