دم عیسی است که بوی گل تر میآرد
وز بهشت است نسیمی که سحر میآرد
۱یا نه زان است نسیم سحر از سوی تبت
کاهویی آه دل سوختهبر میآرد
۲یا صبا رفت و صف مشک ختن بر هم زد
نافهٔ مشک مدد از گل تر میآرد
۳یا نه بادی است که از طرهٔ مشکین بتی
به بر عاشق شوریده خبر میآرد
۴یا نه از گیسوی لیلی اثری یافت سحر
که سوی مجنون زینگونه اثر میآرد
۵یا برآورد ز دل شیفتهای بادی سرد
باد میآید و آن باد دگر میآرد
۶یا چو من سوختهای را جگری سوختهاند
باد از سینهٔ او بوی جگر میآرد
۷یا کسی از مقر عز برون افتاده است
به غریبی به سحر باد سحر میآرد
۸یا مگر آه دل رستم دستان این دم
نوشدارو به بر کشته پسر میآرد
۹یا مگر باد به پیراهن یوسف بگذشت
بوی پیراهن او سوی پدر میآرد
۱۰یا نه داود زبور از سر دردی برخواند
جبرئیل آن نفس پاک به پر میآرد
۱۱یا مگر باد سحر آن دم طاها خواندن
از سر واقعهای سوی عمر میآرد
۱۲یا مگر سیدسادات به امید وصال
روی از مکه به هجرت به سفر میآرد
۱۳یا نه روحالقدس از خلد برین سوی رسول
میخرامد خوش و قرآنش ز بر میآرد
۱۴این چه بادی است که طفلان چمن را هردم
سرمهای میکشد و شانه به سر میآرد
۱۵نقش بند چمن از نافهٔ مشکین هر روز
این جگرسوختگان بین که به در میآرد
۱۶نو به نو دشت کنون زیب دگر میگیرد
دمبهدم باغ کنون گنج گهر میآرد
۱۷نه که هر گنج که در زیر زمین بود دفین
ابر خوش بار به یکبار ز بر میآرد
۱۸کوه با لاله به هم بند کمر میبندد
کبک از تیغ برون سر به کمر میآرد
۱۹بلبل مست ز شاخ گل تر موسی وار
ارنی گوی سوی غنچه حشر میآرد
۲۰ابر گرینده به یک گریه گهر میریزد
غنچه بر شاخ ز بس خنده سپر میآرد
۲۱سمن تازه که از لطف به بازی است گروه
بر سر پای همی عمر به سر میآرد
۲۲ارغوان هر سحری شبنم نوروزی را
بهر تسیکن صبا همچو شرر میآرد
۲۳یاسمن دستزنان بر سر گل مینازد
لاله دل از دل من سوختهتر میآرد
۲۴نرگس سیمبر آن را که فروشد عمرش
بر سر کاسهٔ سر خوانچهٔ زر میآرد
۲۵سبزه از بهر زمین بوسی اسکندر عهد
روی بر خاک سوی راه گذر میآرد
۲۶خسرو روی زمین فخر وجود آنکه ز جود
دستش از بحر کرم گوهر و زر میآرد
۲۷مهد خورشید که زنجیرهٔ زرین دارد
هر مه از ماه نوش حلقهٔ در میآرد
۲۸خسروا در دل خصم تو ز غصه شجری است
که برش محنت و اشکوفه ضرر میآرد
۲۹آفتابی تو و کوهی است عدو لیک ز برف
بنگرش تا ز کجا تا چه قدر میآرد
۳۰دشمنت را که شب از شب بترش باد فلک
روزش از روز همه عمر بتر میآرد
۳۱خسروا خاطر عطار ز دریای سخن
نعت منثور تو در سلک درر میآرد
۳۲نیست در باب سخن در خور من یک هنری
گو بیاید هلا هر که هنر میآرد
۳۳عیسی نظمم و هر نظم که آرد دگری
در میان فضلا زحمت خر میآرد
۳۴ختم کردم سخن و هرکه پس از من گوید
پیش دریای گهر آب شمر میآرد
۳۵تا که هشتم به ششم دور به هم میگردد
تا نهم دور نه چون دور دگر میآرد
۳۶تو فروگیر به کام دل خود هشت بهشت
که عدو رخت سوی هفت سقر میآرد
۳۷