ای پردهساز گشته درین دیر پرده در
تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
۱چون کرم پیله پرده خود را کند تمام
زان پرده گور او کند این دیر پرده در
۲چون وقت کار توست چه غافل نشستهای
برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور
۳چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن
خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر
۴چون دانه و زمین بود و آب بر سری
آن به که کشت و زر کند مرد برزگر
۵گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده
دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر
۶کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید
کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر
۷از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است
نقش دل چو سنگ تو کالنقش فیالحجر
۸اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است
از راه پنج حس تو فروبند هفت در
۹پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار
زیرا که هست زیر صراط آتش سقر
۱۰بیدار گرد ای دل غافل که در جهان
همچون خران نیامدهای بهر خواب و خور
۱۱تو خفتهای ز جهل و مرا هست صبر آنک
تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر
۱۲کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را
تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر
۱۳برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم
بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر
۱۴گل کن ز خون دیده همه خاک سجدهگاه
زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر
۱۵خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست
رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر
۱۶چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست
آخر بدان چگونه رسد قوت بشر
۱۷پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان
پندار تو بس است عذاب تو ای پسر
۱۸چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ
موری بمرد در همه اقصای بحر و بر
۱۹چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل
جایی که ناپدید شود صد جهان گهر
۲۰انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک
بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر
۲۱گر مرد راهبین شدهای عیب کس مبین
از زاغ چشمبین و ز طاووس پر نگر
۲۲بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو
یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر
۲۳سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت
شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر
۲۴تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین
در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر
۲۵زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت
چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر
۲۶از فتنه و بلا نتوانی گریختن
گر فیالمثل چو مرغ برآری هزار پر
۲۷فرزند آدم است که هرجا که فتنهای است
در هر دو کون هست سوی او نهاده سر
۲۸صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا
صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر
۲۹در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد
کاندر سخن معاینه میافکند شرر
۳۰در وقت حرص تا که به دست آورد جوی
گویی که گشت هر سر موییش دیدهور
۳۱در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست
قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر
۳۲صد بار خون خویش کند خلق را حلال
تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر
۳۳اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری
چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر
۳۴اول سؤال گور و عذابی که دور باد
وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر
۳۵بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب
بر جان خود بترس و بیندیش الحذر
۳۶چندین هزار دام بلا هست در رهت
خود را نگاه دار ازین دام پر خطر
۳۷آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود
خاکی شود که گل کند آن خاک کوزهگر
۳۸وانگه به روز حشر به پیش جهانیان
واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر
۳۹نیک و بدی که کرد درآید به گرد او
وآرند هرچه کرد بد و نیک در شمر
۴۰راه صراط تیزتر از تیغ پیش او
دوزخ به زیر او در و او میرود ز بر
۴۱او در میان خوف و رجا میتپد ز بیم
تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر
۴۲جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم
چون در چنین مقام سخن نیست معتبر
۴۳درمان آدمی به حقیقت فنای اوست
تا لذتی بیابد و عمری برد به سر
۴۴ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین
ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر
۴۵در زیر خاک با دل پر خون چگونهاید
تا کی کنید در شکم خاک خون زبر
۴۶آخر نگه کنید که بعد از هزار سال
زیر قدم چگونه بماندید پی سپر
۴۷آگاه میشدید چو موری همیگذشت
چون شد که گشت چشم شما مور را ممر
۴۸زین پیش بودهاید جگر گوشهٔ جهان
اکنون چه شد که آب ندارید در جگر
۴۹زین پیش در شما اثری کرد هر سخن
پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر
۵۰زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید
امروز جمله گرد و غبارید سر به سر
۵۱شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان
در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر
۵۲آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت
اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر
۵۳آن کو ز عز و ناز نمیکرد چشم باز
افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در
۵۴چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ
خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر
۵۵یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام
هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر
۵۶از بیم قهر تو دل عطار خسته شد
از روی لطف در من دلخسته کن نظر
۵۷چیزی که دیدی از من آشفته روزگار
ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر
۵۸هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت
یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر
۵۹