هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت
سرش سریر خود ز سرای سرور یافت
۱طیار گشت در افق غیب تا ابد
هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت
۲از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کن
زیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت
۳همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زر
هر شب سیاه کاسگی او ظهور یافت
۴زین خوان اگر فضولی کاسه کجا برم
یک لقمه خورد کاسهٔ سر پر غرور یافت
۵پشتت چو چنگ گشت و شعوری نیافتی
پس چنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت
۶از نور شرع شمع برفروز زانکه عقل
خورشید برج وحدت حق دور دور یافت
۷مرد آن بود که از جگر ریش هر سحر
آهی که برکشید بخار بخور یافت
۸زنده دل آن کس است که در عشق و آه سرد
هر روز صد قیامت و صد نفخ صور یافت
۹آن عشق کی بود که به حوری نظر کنی
مرده کسی که زندگی از عشق حور یافت
۱۰خود را به منتهای بلاغت رسان تمام
کانکس که یافت حور و قصور از قصور یافت
۱۱در بند حور و چشمهٔ کوثر مباش از آنک
مرد آن بود که نقد ز قعر بحور یافت
۱۲اندر سواد فقر طلب نور دل که چشم
در جوف هفت پردهٔ تاریک نور یافت
۱۳در شب طلب حضور که در چشم مردم است
کاندر درون پردهٔ کحلی حضور یافت
۱۴در پردهدار عشق که معشوق خویش را
عشاق کاردیده به غایت غیور یافت
۱۵گر سوز عشق میطلبی سر بنه که شمع
آندم که سر نیافت درین خطه سور یافت
۱۶در عشق دوست هر که سر خود برهنه کرد
کفر است اگر ز دوست دل خود صبور یافت
۱۷بر فرق ریز خاک اگر یک نفس تو را
در هر دو کون داعی وحدت نفور یافت
۱۸بگذر ز عقل و عشق طلب کن که جان پاک
چندین عقیله از غم عقل فکور یافت
۱۹خیرالامور اوسطها عقل را ربود
زیرا که عشق واسطه شرالامور یافت
۲۰خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور
یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت
۲۱بر خوان زبور عشق ز نور دلت از آنک
داود هر حضور که دید از زبور یافت
۲۲صندوق سینه پر گهر راز کن که دل
محصول کار حصل ما فیالصدور یافت
۲۳در بحر راز گوهر دل غرق کن که جان
چون غرق راز گشت تجلی نور یافت
۲۴در عز عزلت آی که سیمرغ تا ز خلق
عزلت گرفت شاهی خیلالطیور یافت
۲۵عطار تا که بود تن خویش را مدام
در تنگنای عالم خاکی نفور یافت
۲۶